![]() |
![]() |
|
| حرف پاره ها و شرح حال من ( پخش زنده!) |
|
سلام
خدمت بیست و خورده ای قدیس! و دوستانم و دوستانش و دوستانی که هنوز دوست نشدیم ایوول به خودم به گفته ی ۲۱ قدیس انتخاب قم انتخاب خوبی بود ... ۱-یک کاری انجام بده ...اگر می خواهی دو ترم از امیر کبیر در دانشگاه قم مهمان شو ! عمران هم داره. با این کار می شوی یا می شوید ۲۱ قدیس پیشانی سفید ۲ - یک جمله از متن ورودی ات در وبلاگ کلاس را اصلاح و ویرایش کردم . بزرگواری این را گفت . ۳- بی خیال برم نون سنگک بگیرم . هواکره
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:47 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام عرض تسلیت به دلیل از دست دادن معلم عزیز استاد زند راد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 12:40 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام بهرام حاجیلو نیچه ۲۰۰۷ که چند وقت بعد می شوی ژان پل سارتر ۲۰۰۷
یادمه که قبل از این نیچه را آخر فکر می دانستی اما در نظرات گفتی که الان آنها را افکار مهد کودکی می دانی... من از چند ماه قبل فلسفه را و بحث های آن را آن طور که متوجه شدی کنار گذاشتم . چون فهمیدم که در حال گل لگد کردن و هاون خالی کوبیدن هستم . من تمام حرف های این دو متفکر را رد نمی کنم . اما تایید هم نمی کنم . منظورت از کشیدن چیست؟ وقتی که خودت در وبلاگ مهدی نوشتی که در حال منفجر شدن هستی . اگر بخواهی برای زندگی انسان و هدف خلقت چارت بکشی نصف صفحه دفتر هم نمی شود. اما اگر بخواهی آن را درک کنی ...اگر بخواهی خیس شدن را بفهمی باید در اقیانوس بپری نه اینکه وصف آن را بخوانی و بشنوی . شاید حرف من را اشتباه فهمیده باشی ظرف علم انسان به این راحتی ها پر نمی شود . اما دید انسان یک لیوان گنجایش دارد. مگر انکه لیوان را بشکند و یک تشت بخرد. جدای از این ها و این سفسطه بازی ها خودت چطوری ؟! کنکور چه خبر؟!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:4 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام
دیروز کلاس ادبیات خودم را معرفی کردم ...آقای دکتر پسندید .... من الان روی صندلی دانشگاه قم در آذر ۸۶ نشسته ام. قبل از آن روی صندلی سرویس دانشگاه نشسته بودم . پارسال همین موقع یک نیمکت در پیش دانشگاهی داشتم....
الان من فیزیک می خوانم . پارسال ریاضی و فیزیک می خواندم . کمی نجوم و فلسفه خوانده ام . داستان ها و رما ن بسیار خوانده ام . و می توان گفت بسیار نوشته ام.رتبه و مقام هم آورده ام . از هر قشری دوستانی دارم . اخلاقم اینطور حکم می کند . چهره ام چهره ی بشر و قد و قواره ام مانند بنی بشر . بنی بشر هستم . پدر و مادرم هم از فرزندان آدم (ع) هستند . اصلیتمان بهشتی است... مرغ باغ ملکوت هستم . ********************** بعد از کلاس یکی از دوستان من رو دید و گفت سلام بنی بشر. راستی آقای ۲۱ قدیس فعلا بی خیال وبلاگ گروهی . دیروز امتحان فیزیک داشتیم فکر کنم به زور از ۱۰ نمره ۷ بگیرم .شاید هم ۶.۵ آقای نیچه ۲۰۰۷ هم در حال تحوع خواند شده . موفق باشند در امور خیر.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم آذر 1386ساعت 8:51 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام
تشکر از اینکه بالاخره کسی نظری داد . آقای ۲۱ قدیس من با گروهی شدن وبلاگ موافقم . اگر بشود همین امروز یا شاید فردا این کار را انجام دهم . چون یکنفره نوشتن زیاد بازده ندارد. راستی سورئال چی هستش ؟! واقعیت همراه با شروور یا بهتر بگم اینکه انسان با خونسردی تمام دروغ بگوید نظرت چیه؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 13:26 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام
دیروز یا دیشب بود که کتاب هزار خورشید درخشان اثر خالد حسینی را تمام کردم . یک رمان سراسر افسردگی از بدبختی های دو زن بدبخت افغنانی که ژایانی تقریبا آرمانی دارد. این یک داستان کوتاه ۴۵۰ صفحه ای است که هم اکنون طبق گفته های یکی از دوستانم 21 قدیس فروش بالایی دارد(در خارج مثلا در آمازون) . به نظر من ارزش یک بار خواندن را دارد . این داستان شباهت هایی هم با اثر قبلی این نویسنده به نام بادبادک باز دارد که اگر حال داشتم آن را می نویسم . چند خطی هم درباره ی این داستان روی کاغذ کاهی نوشتم که فعلا همانجا باقی میماند .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 21:15 توسط استاد یوگا |
|
|
ساعت پنج و نیم صبح سیزدهم شهریور ماه بود که یک نفر از آسمان روی پشتبام خانه ما افتاد . من کمی آن طرف تر خوابیده بودم و راستش افتادنش را ندیدم . فقط با یک صدای بلند از جا پریدم . برگشتم ، یک آدم سبز رنگ ، آدم که نه ، یک موجودی که از یک کله و دو پا درست شده بود با سه چشم زرد به من زل زده بود . حدود یک دقیقه همدیگر را تماشا می کردیم . بعد با لکنت شروع به حرف زدن کرد : « س...س...سلام... از آژانس فضایی مریخ...ایخ نوردان مزاحم می شوم ...تا...تا... تاکسی خواسته بودید؟...نگفته بودید ساعت چند؟ ...زو..زو...زود اومدم؟» . داشت یادم می آمد . نصفه شب خونه رسیدم . نفهمیدم به کجا زنگ زدم . فقط گفتم صبح زود بیایند . آن روز قرار داشتم . گفتم : « حالا ماشینت کجاست... بدو کلی کار دارم...امروز با سه تا وزیر قرار دارم...». موجود سبز رنگ بعد از شندیدن حرف ها ی من تعظیم کرد . اما سرش را بلند نکرد . عصبانی شدم . سرش داد زدم :« چی کار می کنی عمو نوروز؟!!...مگه من بابات هستم؟...تو رو خدا می بینی علاف کی شدیم...می گم ماشین تو کجا گذاشتی بریم سرکار و زندگی مون...یک ملت منتظرم هستن».دوباره صدای وزوز آن موجود بلند شد : « آق...آقا ... ماشین نمی خواد ... من خودم ماشین هستم...شما فقط بیاید جلو تر ... از سر من بالا بروید...می رسانمتان». با خودم گفتم :«خدایا این دیگه چه جور بازی ای هستش» . به آن موجود نزدیکتر شدم . او هنوز در حال تعظیم بود . کله ی صافی داشت ، به طوری که انعکاس صورت خودم را روی سرش می دیدم . پای چپم را که روی سرش گذاشتم حس عجیبی در شکمم کردم . مثل اینکه جهت جاذبه زمین عوض شده باشد . ترسیدم .خواستم پایم را بلند کنم که دیدم به سر آن موجود چسبیده ، فریاد زدم :«کمک ...یکی بیاد... دارم دیوونه می شم ». - « آق...قا...نترسید ...آن پای دیگرتان را هم روی سرم بگذارید.». نفهمیدم که چه اتفاقی افتاد .فقط خودم را دیدم که روی سر آن موجود ایستاده ام . آن هم در شهر مثل فنر بالا و پایین می پرد . از کوچه ها ، بین تیرهای برق ، وسط خیابان و پشت بام ها می پرد . حالت تهوع گرفتم و وسط آسمان بالا آوردم . او در یک کوچه خلوت فرود آمد . گفت :«آقا...حا...حالتان خوبه؟».در حالی که صورتم را پاک می کردم گفتم :«برو ... مشکلی نیست». تازه داشت خوشم می آمد . چند دقیقه در سکوت کامل همینطور می رفتیم . تا اینکه هوا کمی روشن تر شد و آفتاب طلوع کرد .هنگام طلوع آفتاب بلند تر می پرید . خیلی وفت بود که آن منظره را ندیده بودم .ارتفاع پرش هایش را کمی پایین آورد . تا اینکه وسط چهار راه ، جلوی چند رهگذر فرود آمد . چنان جیغی به هوا رفت که به عمرم نشنیده بودم . آن موجود سبز رنگ هم همین طور بهت زده مردم را نگاه می کرد . چند ماشین از چراغ قرمز رد شدند و با هم تصادف کردند . بوق ماشین ها به هوا رفت . پلیس سر چهار راه هم فقط سوت می زد . گیج شده بود . چند جوان مبایل هایشان را در آوردند و شروع به فیلم برداری و عکس برداری کردند . دستم را روی صورتم گرفته بودم که از من عکس نگیرند . نشستم کنار سر سبز رنگش داد زدم :«بپر ، برو » . ناگهان چشمانم سیاهی رفت ،بعد خود را کنار ابر ها دیدم . پرش بلندی بود . سردم شده بود . نفس کشیدن برایم سخت شده بود . اما اینبار من از او پرسیدم :«حالت خوبه ...موجود سبز؟» . فهمیدم که اسمش را هم نمیدانم .همینطور که پایین می آمدیم گفت :«بله آقا».-«نگفتی اسمت چیه؟»-«توی مریخ به ما...ما می گویند وزیر...فکر کردم که ...که میدانید...وقتی که گفتید با سه...سه...سه تا وزیر قرار دارید فکر کردم...»-«نکنه فکر کردی با سه تا موجود سبز که هر کدوم دو پا دارند قرار دارم؟»خندیدم و گفتم :«نه آقای وزیر...من خودم وزیرم ،اونها هم وزیرن ...منتها دو تا دست هم داریم ...کت شروال هم می پوشیم...هیچ کدوممون نمی تونه از سر جوب بپره...من می تونم...ولی وزن اونها یک مقدار زیاده».پایین را نگاه کردم ، سرم گیج رفت .باد با شدت به صورتم می خورد. پرسیدم :«آقای وزیر... هنوز روی پایتخت هستیم؟».-«بله آق...آقای وزیر...حدود یک دقیقه ی دیگه به...به زمین می رسیم».-«پس بی زحمت بلند ترین ساختمان سیاه رنگ شهر را پیدا کن ...اونجا با وزیر های زمینی قرار دارم»-«پیدا ش..شد...آقای وزیر...اینجا وزیر ها چه...چه کار می کنند؟».-«خودم هم هنوز توی این یک سال نفهمیدم ...فقط می دونم که کار های مهم انجام می دهیم...تو مریخ چی؟».-«توی مر..مر...مریخ هم ما مهم ترین کار ...کار را انجام می دهیم...اون...اونجا جمعیت کمه...همه ی مریخی ها مهم هس...هستند...حمل و نقل با ...با جابه جایی مهمترین کاره...».روی بام ساختمان به زمین رسیدیم .خواستم پیاده بشوم که به زمین افتادم . زود بلند شدم . به اطراف نگاه کردم تا ورودی را پیدا کنم . گفتم :«یک زحمتی برایت دارم» . به در اشاره کردم . به درفولادی نگاه کرد . چند قدم نزدیک رفت . پای راستش را بالا آورد و با یک لگد محکم در را از جا کند . گفتم :«آقای وزیر... حالا حساب من چقدر می شود؟».-«من از دو...دوست پول نمی گیرم».-«ما با هم همکاریم ...هر چقدر می شود بگو».-«باشه...17 پول فلزی یا...یا هر چیز فلزی».به اطراف نگاهی انداختم .گفتم :« برو اون دری رو که کندی وردار...اگر می خواهی اون آنتن ماهواره هم مال خودت» . شعف را در هر سه چشمش دیدم . گفتم :« فردا به من یه سری بزن ...وزیر ها هم تعطیلان می خوان» . به او یک چشمک زدم . از پله ها پایین رفتم . جلسه طبقه ی آخر بود . در را که باز کردم دوربین به سمت من برگشت و وزیر ها با دهان باز من را تماشا می کردند . به طرف دوربین دویدم ، فیلمبردار را کنار زدم و دوربین را خاموش کردم .-«آخه مجلس سه نفره هم دوربین می خواد؟». وزیر نیرو گفت :« از راهنمایی و رانندگی زنگ زدند ، گفتند که دوربین کنترل ترافیک ازت چند تا عکس آتلیه ای گرفته ، با لباس خواب ، بعد غیبت زده ، یک عروسک سبز زشت هم داشتی» . گفتم :« می خواسته شوخی کنه... بیکار بودن ، مونتاژ کامپیوتری کردن ... آقای فیلمبردار ، برو برام یک جفت کفش مشکی بخر...خب بریم سر کار امروز...فردا دنبالم نگردید...یک سفر کاری دارم ...می رم هیمالیا» . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:52 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام
قرار است استاد فیزیک با امتحان میان ترم ما را افسرده کند . همچنین ظاهرا قرار است همه ی بچه های کلاس ۲۰ شوند . خیلی متشکرم از این که کسی نظر نمی دهد . داستانی دیگر می گذارم که خیلی روان و تخیلی است . پارسال رتبه ی صفرم گرفت . ارزش یکبار خواندن را دارد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم آذر 1386ساعت 9:34 توسط استاد یوگا |
|
|
این مرد هواسش را جمع می کند . درد شدیدی در سرش حس می کند . به سختی چشمانش را می گشاید . آفتاب صبحگاهی روی صورتش تابیده است . نسیم سرد آبان ماه او را تا استخوان می لرزاند.او در حال تماشای طبقه ی دوم خانه اش است و همچنین آسمان آبی . گنجشکان آواز ها ی گوشنوازی می خوانند . مرد در عمق وجودش احساس سرور می کند . هیچ گاه از آواز پرندگان خوشش نمی آمد ولی اکنون غرق لذت است . یادش نمی آید که چند لحظه قبل چه کار می کرد.صدای جیغی را شنید . بعد از چند لحظه چند نفر فریاد کشیدند . - بیاید اینجا... - چه خبره ... - هی شما... - یکی زنگ بزنه آمبولاس بیاد... مرد به خود می آید . کنجکاو می شود ببیند چه خبر است . اما نمی تواند سرش را بچرخاند .با خود می گوید : « عجب!... خدایا چی شده؟!...تنم رو حس نمی کنم!...» - این دیگه کیه ... - اِ ... مثل اینکه مش حسن قناده... مرد تعجب می کند . صدای قدم هایی می شنود که نزدیک می شوند . بعد چند صورت و هیکل می بیند که دارند نگاهش می کنند و حرف می زنند . می شناسدشان ، اکبر آقا بقال ، پیرمرد پنجاه و شش ساله ای که چشمانش اشکبار است و گل پسرش ، کاوه که هفته ی قبل عروسی اش بود با دختر این آقایی که این کنار ایستاده است. آقا نصیر ، کارگر زحمت کش ساختمانی که هر روز کله سحر از منزل بیرون می زند ، ولی انگار که امروز دیر کرده است . چون الان ساعت هفت صبح است ... آهان امروز جمعه است ، ببخشید! . دیرتر سر کار می رود. کنار پدر زن آقا کاوه که صورتش حالت افسرده دارد ، مردی خوش لباس ایستاده استد که در این محل نا آشنا به نظر می آید و آنقر ها هم ناراخت به نظر نمی آید . انگار کمی هم شادمان است . صدای دویدن می آید . و حالا از سمت راست شخصی رسید که لباس سربازی تنش است و نفس نفس می زند. سنش به بیست سال نمی رسد . می گوید : « الان زنگ زدم 110 ...گفت زود می یان ... » - با با این مرد پلاسید رو زمین ، این زودشونه؟ - آخه چطور اینطور شده ... - حیف این مرد نبود که ... مرد همچنان به چهره ی آنها نگاه می کند . تا اینکه کسی را می بیند که درحال بستن پنجره ی خانه اش است . پسری هشت ساله که اول دبستان می رود . پارسال هم اول دبستان می رفت . اما به دلایلی بی خیال شد . پسر در همین لحظه پایین را نگاه می کند. چشمانش در صورت مردی که روی زمین پهن شده قفل می شود . پسر درنگی می کند و نا باورانه جیغ می زند :« بابا .....» صدای جیغ چنان ناگهانی بود که همه غیر از آن مرد خوش لباس از جا می پرند . نصیر آقا فریاد می زند : « یکی بره اون بچه رو ساکت کنه ...بابا شو نبینه...» کاوه به سمت ساختمان می دود. او دیگر مرد شده است . باید خودش را نشان دهد . سرباز نگاهش را برمی گرداند و دوباره روی صورت مرد خیره می شود . حرکتی در صورتش می بیند ، باورش نمی شود . دوباره پلک می زند . دستپاچه فریاد می زند : « این مرده زنده اس ...مش حسن زنده اس...کجاست این آمبولانس لعنتی ... مش حسن خوبی ...صدامو می شنوی ...مشتی؟!...» در این حین آمبولانس داخل خیابان می پیچد و صدایش با صدای گریه ی پسر بچه ای ترکیب می شود . مرد یاد گریه های خودش می افتد ، زمانی که هنوز خیلی کوچک بود . چشمانش بی اختیار بسته می شود . همه جا تاریک می شود ، همزمان ضربان قلبش کاهش پیدا می کند . آنقدر که به صفر می رسد . ناگهان همه چیز روشن می شود . مرد در جای دیگری است ، در یک کوچه ی آشنا . حس می کند قدش کوتاه تر شده است و هیکلش نحیف تر . دیوار ها کوتاه و گاهگلی است .انگار بهار است . در انتهای کوچه باغی دیده می شود . آنجا را می شناسد . باغ انار پدر بزرگ ، سر سبز است . بوی رطوبت خاک از باران در مشامش می آمیزد . به اطراف می نگرد . انگار با این دیوار سمت راست ، رفاقت غریبی دارد . جای تک تک آجر ها و سوراخ ها و لکه های آن را می داند . خانه ی پدری ، حس خوبی دارد . کوچه خلوت است . از در خانه که با او فاصله داشت ، شبهی سفید بیرون می آید . مبهم است . به نرمی می آید . سال ها بود که دنبالش می گشت . این چادر سفید با گل های آبی و این صورت خسته . زیر لب می گوید مادر . صدای مهربان مادر را می شنود : « حسن ... کجا بودی پسرم...» اشک از چشمان حسن جاری می شود . صدای مادر گوش ها یش را می نوازد : « حسن؟... عزیزم چرا گریه می کنی؟... حسن ... حسن آقا ... اِ قلبش راه افتاد ... خدا رو شکر .... ماسک اکسیژن ...» مرد حس کرد که به خیابان بازگشته است . چند نفر با لباس سفید بالای سرش هستند . روی صورتش ماسک اکسیژن گذاشتند . امداد گر ها خیلی این ور و آن ور می روند . مرد در این شلوغی پسرش را می بیند گریان ، که دست اکبر آقا را محکم گرفته است . ناگهان یاد زمانی می افتد که پسرش دست های مادرش را همینطور محکم می گرفت و دست دیگرش در دستان پدرش بود . زمانی که همسرش زنده بود ، یک سال قبل . امدادگری می گوید : « حسن آقا ... من دکتر هستم ... صدام رو می شنوی؟ ... اگه می فهمی چی می گم دوبار پلک بزن ...» . مرد بی اختیار دو بار پلک می زند . دکتر می گوید : « خوبه ... حالا بلندش کنید ... بزاریدش تو ماشین...» . برانکارد بلند می شود . همین طور که حرکت می کند ، دکتر دوان دوان کنارش می آید و چیزهایی نا مفهوم می پرسد . مرد برای دکتر پلک میزند ، اما با بسته شدن چشم ، دیگر باز نمی شود . مرد حس می کند که برانکارد مانند بادبادکی در حال پرواز است . نخی به آن متصل شده که سر دیگر آن دست خودش است . روی تپه ای مشرف به خانه ی پدری ایستاده است . برادری یا خواهری ندارد که با او بادبادک بازی کند . پدر مریض است و او چون طاقت شنیدن آه و ناله های پدر را ندارد برای بازی بیرون آمده است . منزل پر از مهمان است . همه اقوام و آشنایان آمده اند . حتی حکیم باشی هم برای عیادت پدر آمده است نه برای مداوا ... همینطور باد شدید تر می شود . دستش را پایین می آورد و نخ را آزاد تر می گذارد . به بادبادک سفید وسط آسمان آبی خیره می شود . تند بادی می آید که بویی خوش دارد و نخ بادبادک را از دستش جدا می کند . پسرک هراسان به طرف خانه شروع به دویدن می کند . چند لحظه بعد صدا های شیون از منزل بلند می شود . پسر یچه حس می کند هر چه می دود به خانه نمی رسد و از او دور تر می شود . عاقبت به در می رسد . صدا ها جیغ ها و گریه ها ی آشنا و نا آشنا ، واضح تر می شود . مردد می ایستد . می ترسد در را باز کند . در خود به خود باز می شود اما کسی او را به عقب می کشد ، با حسی بد ، به ساختمانی که بوی الکل می دهد... مرد گریه ی آشنایی می شنود . نمی تواند سرش را بچرخاند . فقط می تواند دو لامپ مهتابی را ببیند که کنار هم به سقف چسبیده اند . اگر می توانست خودش را با سرعت تمام به فرزندش می رساند . بوی الکل مشامش را آزار می دهد . صدای نصیر و اکبر ، دوستان قدیمی اش را می شنود که در حال سر و کله زدن با یک خانم جوان ، منشی پذیرش بیمارستان بود . - نه آقا ، ... اِ ساکت... تا پول واریز نکنید نمیشه ... - خانوم ...این رفیقمه ، داره می میره ،چراحالیتون نیست... الان این سیصد هزار تومن رو از کدوم گوری پیدا کنم؟... - لااقل از این بچه خجالت بکشید...باباش جلو چشش داره جون میده ... - داد نزن ... این بچه رو هم ببرین بیرون ... گریه ی بچه بلند تر می شود . کسی دوان دوان می آید . صدای آشنایی می گوید : « بیا این هم سیصد و ده هزار تومن ... کوفتتون بشه ، اگه تلف بشه این بیمارستان رو روی سرتون خراب می کنم ...» حالا نوبت خانم می شود که جیغ بکشد : « هی آقا ... درست حرف بزن ، اینجا بیمارستانه ... » صدا ها کم می شود . بوی خوشی می آید . دوباره همان مرد خوش لباس و نا آشنا پیدا می شود . سرش را بالای سر مرد می آورد . می گوید : « خوش می گذره حسن آقا؟...کم و کسری نداری...» حسن که انگار زبانش باز شده گفت : « بچه ام ... مواظبش باش » - هواسم هست ...نگران نباش ... بزار یکم گریه کنه ، بزرگ بشه مثل تو مرد بشه ... آرامشی مرد را می گیرد . برانکارد حرکت می کند . صدای غیژ غیژ چرخ هایش روی سطح بیمارستان ، مرد را به خوابی عمیق فرو می برد . انگار که تشک برانکارد تبدیل به ابری می شود و مرد کم کم در آن فرو می رود . ساعت بیمارستان زیاد جلو نمی رود ، اما برای مرد یک عمر زندگی می گذرد ... بزرگ شدن ... مرگ مادر ... درس خواندن ... کار در قنادی ... ازدواج ... تولد اولین و تنها فرزند ... مدرسه رفتن او ... مرگ همسر و چند ماه افسردگی پسرک ... در نهایت در یک صبح پاییزی ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه ، مرد صبحانه را آماده می کند . لباس کار می پوشد . بوی چای اتاق را فرا گرفته بود . مرد می خواست برود پسرک را بیدار کند ، اما به خود گفت بگذار کمی بیشتر بخوابد . به طرف پنجره می رود و پرده را کنار می زند . پرتو های تلایی خورشید اتاق را روشن می کند و مرد را یک عمر به عقب می برد . پنجره را باز می کند . نفس عمیقی می کشد . تا حد توان به بیرون متمایل می شود . در یک آن ، قلب مرد می گیرد و او ، سقوط می کند .سقوطش بسیار طولانی می شود . اینبار آگاهانه سقوط می کند ، از لحظه ی تولد تا بادبادک بازی را دوباره می بیند . به زمین که می رسد آسفالت سیاه به دریایی سفید تبدیل می شود .در آب فرو می رود . کمی در آب سرد شنا می کند . تا اینکه قایقی نزدیک می شود و او را از آب بیرون می کشند . مرد در قایق نشسته است . چهار نفر دیگر در هم هستند . همسرش ، که در حال پیچیدن پتویی دور او است . پدرش و مادرش که روبه رویش ایستاده اند و مرد خوش لباس ، که به او لبخند می زند . قایق همینطور بی هدف حرکت می کرد و با موج ها ، بالا و پایین می رفت . پدر گفت : « ما که نبودیم برای خودت مردی شدی ها...» مرد گفت : « اما به من خیلی سخت گذشت... راستی الان بچه ام یتیم می شه؟» خوش لباس گفت : « یعنی هنوز باورت نمیشه که مُردی؟» مادر گفت : « حسن ...بچه ات داره خوب آدمی می شه ... گله نکن... تا سختی نکشه به جایی نمی رسه...مثل خودت» مرد آهی کشید . مکث کرد . دوباره پرسید : «یعنی هیچ راهی نداره؟» همسرش گفت : « همه اش دست خودته ... هر جور مایلی ... می تونی برگردی و تربیتش کنی...می تونی بسپاریش به خدا» سکوتی قایق را فرا گرفت . تنها صدای برخورد امواج با بدنه قایق می آمد. مرد فکر می کرد . بعد از مدت ها به جایی که می خواست رسیده بود ،کنار کسانی که یک عمر آرزوی دیدار دوباره شان را داشت. مرد خوش لباس گفت :« خوب چه می کنی آقای حسن آقای قناد .» مرد دوباره نگاهی به مادر و پدر و همسرش انداخت . به آرامی گفت : « بر می گردم ». خوش لباس اشاره ای کرد ،قایق کج شد و مرد را در آب اندخت . دریای سفید آرام آرام ، به تختی سفید در اتاقی سفید تبدیل شد . صدای بوق ممتد دستگاه ، تبدیل به بوق های متناوب شد . پزشکان ناباورانه دوباره دست به کار شدند . چشمانش را که باز کرد ، خود را در اتاقی ساکت دید . مرد خوش لباس هم آنجا بود . گفت : « آمده ام بدرقه ات ... مواظب خودت و بچه ات باش... چند سال دیگه می بینمت...» .مرد دید که نمی تواند حرف بزند. به جای خداحافظی دو بار پلک زد . مرد خوش لباس خنده ای کرد و از اتاق خارج شد . بدون اینکه احتیاج داشته باشد در را باز کند . مرد همان جا آرام گرفته بود و فکر می کرد . زندگی جدیدی برایش آغاز شده بود و می دانست که شرایط بسیار دشوار تر خواهند بود . در دل گفت :« به نام خدا ... » . تمام مراد بیاگوی ساعت : یک بامداد 27/9/1385 |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:33 توسط استاد یوگا |
|
|
سلام
عرض تبریک به مناسبت میلاد امام رئوف تشکر از نظر شما دوست گرامی . این آقای رحیمی همانطور که حدس زدید انسان سرشناسی هست .البته در خواص نه عوام . من فعلا از معرفی ایشان معذورم . قسمت دوم این داستان را فی البداهه نوشته بودم و ظاهرا فرستادم .اما بعد متوجه شدم که ارسال نشده و فایل آن ناپدید شده درحالی که من قسمت سوم را تمام کرده بودم . حالا باید کمی فکر کنم تا ببینم که چی نوشته بودم. برای اینکه عریضه خالی نماند من داستانی کوتاه از خودم را می گذارم که پارسال در سطح قم مقام آورد. با عرض پوزش از دوستانی که آن را قبلا خوانده اند .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:31 توسط استاد یوگا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1386 آبان 1386 |
| پیوندها |
|
دوستان مهربانم 21 قدیس |
|
RSS
|